|
بی نظر تو برخاک, من چه رسم به افلاک
|
|
|
|
||||
|
... ریشارد: اما مفهوم عشق برای تو چیه؟ دیان: اینه که می خوام خوشبخت باشی. اگر تو با الینا خوشبختی، پس من هم خوشبختم. (عشق لرزه: اریک امانوئل اشمیت)
پ.ن: این روزها خود خواه شده ام که می خواهم فقط در کنار من خوشبخت باشی، بهتر بگویم: می ترسم هیچکس در دنیا به اندازه من خوشبختی ات را نخواهد!!! |
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
گیریم که پنهان کنم جسمم را در کوچه پس کوچه های تنگ و باریک شهر... گیریم که گم کنم صدایم را در میان همهمه و هیجان و بوق و فریاد و شعار ... گیریم خاموش کنم همه ی حرفهایم را درخلوت چاه سکوت... گیریم... اما تو بگو ارغوان! با روح سرگردانی که تو را پرواز می کند، با چشمی که گاه و بیگاه، دیدار تو را می بارد، با دلی که خاطرت را تنگ در آغوش می کشد، با... اینها چه می توان کرد و چه می توان گفت!!!!؟؟؟؟
پ.ن: می گویند آدمها می میرند، اما نه آن زمان که در دل خاک پنهان می شوند! آدمها می میرند، درست زمانی که دیگر به خاطر نمی آیند و دلی هوایشان را نمی کند! می دانم که روزهاست مرده ام برای تو، اما روحم هنوز می چرخد به دور همه ی آن لحظه های با تو بودن... ای کاش آرام می گرفت یا ...می مرد... |
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
... یک عالمه طول و تفصیل داشت حرفهایم که خلاصه اش می کنم: انگار فقط قرار بود بیایی تا سطح توقع مرا از خودم و دیگران بالا برود!!!انگار هیچکس جز خود تو قادر نیست این همه بالا بیاید از این نردبانی که ساختی و خودت رفیق نیمه راه آن شدی!!!دلم به اندازه ی... راستی باید خلاصه اش می کردم... |
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
اصلا باورم نمی شه این روزهایی که هر کدومشون به اندازه ی هزار سال کش اومدن، فقط چیزی حدود یک ماه شده اند... حساب و کتاب روزها دست کیه که این همه نابرابر تقسیم می شن!!!... |
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
خدا را شکر می کنم، که این کابوس ناامیدی کمی پایان گرفت... کم کم داشتم نا امید می شدم از خودم و از خدا... آرامترم از همه ی روزهایی که تا به حال داشته ام... انگار یه جایی که آدم اساسی می شکنه و دیگه هیچ توانی نداره برای بلند شدن و هر صبح که چشم باز می کنه، از زنده بودنش و بیدار شدنش، غم تو دلش می شینه...وقتی دیگه چشمهاش مدام بارونی اند و هیچ توجهی ندارند به اینکه کجا دارند می بارند، حتی توی خیابون و مترو و تاکسی و سر کار و .... وقتی که دیگه هیچ امیدی نیست،... ، انگار فقط و فقط تو این لحظه ها، ....دستی از جنس مهربونی نوازشت می ده و دوباره بلندت می کنه... ای کاش آدمها، همون موقع هم که خیلی حالشون بد می شه، باز هم یاد همون دست مهربون بیافتند... خدا کنه هیچ دلی اونقدر نگیره که بخواد وجود نداشته باشه...خدا کنه هیچ کس نخواد تو سینه اش به جای دل حفره باشه... خدا کنه هیچ کس یه دفعه اونقدر تنهایی رو اونقدر عمیق حس نکنه...خدا کنه.......... خدا را شکر که خوبم این لحظه هایی که، فکر می کردم بی تو خواهم مرد....و خدا را شکر به خاطر روزهای خوبی که با تو داشتم، با وجود اینکه می دانم که دیگر هرگز ادامه پیدا نخواهند کرد!!!...خدا را شکر که پیش از آنکه برچسبی بر پیشانی هم بچسبانیم و برای همیشه نام تو مترادف آن برچسب باشد برایم و من هم یک خاطره ی سیاه باشم برای تو، همه چیز تمام شد...خدا را شکر که به قول تو همیشه اتفاقات بهتری در راهند، حتی بی حضور من برای تو و بی بودن تو در کنار من...
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
بسم الله... می گفت "بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم" و من در تمام این روزها نه تنها به مهتاب که به همه ی زمین و زمان بد گفته ام... باید انتخاب کنم میان شادی و موفقیت یا غم و یاس... همه ی خط و نشانها را کشیده ام برای خودم تا بیراهه نروم...
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
بسم الله الطبیب... عضوی تنها به اندازه ی یک مشت، درست در میان سینه با کشیدگی به سمت چپ، با جنسی از نمی دانم چه!!! ولی می دانم از گوشت نیست... آخر مگر می شود عضوی همجنس سایر اعضا باشد و این همه متفاوت... دردش با هیچ مسکنی آرام نمی شود!!!... شکستنش با هیچ تدبیری، قابل ترمیم نیست... اصلا طبابت و درمانش هم به دست کسی نیست که خوب بشناسد ظاهرش را و حتی خوب بتواند جراحی اش کند... گاهی به سرعت خوب می شود به دست کسی که هیچ نمی داند از علم پزشکی، با گفتن یک کلام... با تردد یک نگاه... با ترنم یک نوازش...با... گاهی درد می گیرد ...گاهی فرو میریزد...گاهی تنگ می شود... گاهی می شکند... گاهی خالی می شود... گاهی زیر و رو و آشوب می شود در درونش...گاهی به مرز انفجار می رسد و می خواهد یکباره از هم پاره شود... و گاهی درست مثل این روزهایم، که هیچ ربطی به سیاست و مرور 10 ساله ی یک حادثه ی دردناک ندارد، همه ی این اتفاقات با هم افتند، بی حضور هیچ طبیبی... ای کاش جایی درست در میان قفسه ی سینه ام، خالی بود...بی هیچ عضوی از جنس نمی دانم چه... آخر موجودی با این همه ضعف و آسیب پذیری به دل چه نیازی دارد... ای کاش می شد همین حال هدیه اش کنم به همه ی آنها یی که دوست دارند دلی داشته باشند...خدایا من دل نمی خواهم... دیگر دل نمی خواهم ... همه اش را یک جا، هدیه می کنم...
پ.ن: سفر از عشق ندانم...سفر از پیش تو هرگز نتوانم... (حتی سفر هم ذره ای، تاثیر نداشت در مداوا)
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
می دانم زیاد مبارزه کرده ام همیشه، "چه گوارایی" بوده ام در نوع خود... زندگی را مثل میدان جنگ می دانسته ام و مدام برای رسیدن به خواسته هایم جنگیده ام، برای تک تک داشته هایم و برای همه ی نداشته هایی که به اندازه ی تمام آن داشته ها برایشان تلاش کرده ام، اما نشد!!! به دست نیامدند و فقط کوله باری شدند از؛ خستگی، نا امیدی و گاهی زخمهایی درمان ناپذیر و تجربیاتی پوچ که برای شانه های کوچکم سنگین بود... راست می گفت شاید... باید کمی آسوده تر زندگی می کردم شاید... کمی با جریان های تند همراه می شدم به جای آنکه برخلاف مسیر جریان دست و پا بزنم و دوباره بر گردم به سر جای اولم و باز همان زخمها و خستگی ها و ناامیدی ها... باید همه ی این سالها به حافظ که می گفت "فلک سخت گیرد بر مردمان سخت کوش" دل می دادم و مثل همه ی همین آدمهای دور و برم که مدام خوشحالند از همه ی اتفاقات زندگیشان، شاد می بودم و همه چیز را به گردن قسمت و قضا و قدر و سرنوشت می انداختم و باز شاد می شدم که اگر اوضاع بر وفق مرادم نیست، مقصر هم نیستم... باید من هم پناه می آوردم به این واژه ها که همه ی عمر از آن گریزان بوده ام: "قضا و قدر" و" قسمت"... همه ی عمر جنگیده ام، با همه جنگیده ام حتی با عزیز ترین کسانم و بیشتر از هرکس شاید با خدا... حتی حالا هم که می خواهم تسلیم شوم باز هم باید بجنگم... با خودم باید بجنگم... با همه ی افکارم باید بجنگم، تا شاید بالاخره راضی شوم به اینکه من اختیار دار دنیا و دیگران نیستم... به اینکه نمی توانم دنیا را تغییر دهم... به اینکه نمی توانم حتی کسی را که دوست دارم، راضی نگه دارم به ماندن... به اینکه این جسه ی نحیف دیگر توان ادامه مبارزه را ندارد... به اینکه بیشتر به زندگی، شادی، آزادی و آرامش و امنیت خودم فکر کنم و کاری به فهم دیگران نداشته باشم و راضی باشم به اینکه هر کس در حد توان خودش از زندگی لذت می برد... به من چه ربطی دارد اوضاع و احوال کنونی و آینده ی دنیا و ایران و افغانستان و پاکستان و همه ی آدمهای دیگر...
پ.ن: تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن...
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
بسم الله الحلیم... دستها...چشم ها...و کوله باری از خاطره، که قرار نبود به نسبت زمانش، این همه سنگین باشد: جشنواره ای که بهانه بود به قول کسی...شماره ای که حفظ نبودیم و اتفاقی که زود نزدیک بود تسلیمش شویم...آشهای شعله ی زیرزمینی... بارانهای بی چتر، که هیچ وقفه نمی انداخت در پرسه زدنهایمان...کافه نادری و پیراشکی خسروی و خانه هنرمندان...صندلی های سینما...شباهت های زیاد بین ما، که منجر می شد به یک ترکیب شیمیایی عجیب و پیچیده با کاتالیزر اضافه... منطقی که مدام می کشاندمان به جایی که نباید، و مدام خشکمان می کرد... شکافی عمیق، که من هنوز نمی دانم کدام سوی آن ایستاده ام... سایه ای که می گفت: ارغوان شاخه ی هم خون جدا مانده ی من، آسمان تو چه رنگ است امروز، آفتابی است هوا، یا گرفته است هنوز... پارکی که دیگر مترادف شده بود با ماوای بلاتکلیفی هایمان، دومین و نمی دانم چندمین بار حضورمان، و پیش از آن مزخرفترین جای دنیا بود برای من...بستنی هایی که شکلشان دایره ای بود با طعم شکلات تلخ، برای فرار از تلخی های اطرافمان...مدام پرسه زدنهایمان در اکثر خیابانهای این شهر که حالا می گویند رنگ و بوی آشوب گرفته اند...آشوبهایی، که تنها موضوع حرفهای این روزهایمان شده و اندک شعور سیاسی من که دلیلش تنفرم از سیاست است... و تمام لحظه هایی که تنها بهانه یمان، بودن با هم بود، بی آنکه به هیچ مکان و سرانجامی بیاندیشیم...و حالا خوابهای من، که مدام با وحشت از جا می پراندم و وادارم می کند به گرفتن شماره ای که نیمه کاره می ماند، تا شاید صدایی گرم، آرامم کند...باور کن که دیگر هیچ گلایه ای ندارم، اما ، شاید کمی بی انصافی بود، که آرامش را نادیده گرفتی در این هیاهویی که داشتیم، که اگر نبود، پس چه بود آن دلتنگی های هر روزه در لحظه ی خداحافظی و آن اصرارها برای دیدار دوباره...
پ.ن: و امشب شب آرزوهاست...
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
...
شاید این جمله درست باشه "یه پایان تلخ بهتر از یه تلخی پایان ناپذیره*" !!! اما آخه کی می دونه، پایانِ این ماجرا چی قراره بشه، کی گفته قراره روزهای خوش به تلخی برسند؟... ....................................................................
پ.ن: *(فیلم درباره الی...)
|
|||||
|
|||||