|
فرزاد حسنی
|
حال من خوب است اما با تو بهتر می شوم آخ ... تا می بینمت یک جور دیگر می شوم با تو حس شعر در من بیشتر گل می کند یاسم و باران که می بارد معطر می شوم در لباس آبی از من بیشتر دل می بری آسمان وقتی که می پوشی کبوتر می شوم آنقدر ها مرد هستم تا بمانم پای تو می توانم مایه ی گهگاه دلگرمی شوم میل - میل توست اما بی تو باور کن که من در هچوم باد های سرد پرپر می شوم مهدی فرجی [ شنبه 12 آذر1390 ] [ 20:40 ] [ سمیرا ]
[ ]
سلام احوال دوستای گلم
نماز و روزتون قبول تیتراژ برنامه ماه عسل به نام “نگو نمی رسم” با صدای دلنشین محمد علیزاده خوانده شده و شعر آن را فرزاد حسنی سروده است .خیلی آهنگ قشنگیه امیدوارم لذت ببرید. این آهنگ رو میتونید از لیتک زیر داتلود کنید. تو از کنار قلب من ساده گذر کن خدا باهام بهم زده ازم حذر کن دست منو گرفته بود ازش گذشتم جاده به انتها رسید من بر نگشتم میخوام خدا خدا کنم تو جای من شو صدای من نمیرسه صدای من شو چقدر خدا خدا کنم دلش بلرزه گریه ی دل شکسته ها چقدر می ارزه نگو نگو نمیرسم طاقت موندنم کمه ببین مسیر آخرم چشمای بارون زدمه
[ پنجشنبه 4 شهریور1389 ] [ 18:26 ] [ سمیرا ]
[ ]
در فصل خوب پاییز در ماه خوب آبان من آمدم به دنیا در گوشه ای ز تهران
یک زن که بی حیا بود پای مرا هوا کرد بر پشت من بکوبید من گریه کردم از درد
دادش مرا به مادر تا او دهد به من شیر پرچرب بدون لاکتوز خوردم ز آن شدم سیر
بر روی تخت آن ور خوابیده نازنینی یک نی نی برنزه دستش درون بینی
یک دختر عروسک آدم حسابس وشیک دیدم به پای او بود پوشک با چسب چیک چیک
در مهد کودک خود او را دوباره دیدم از شوق دیدینش باز آغوش او پریدم
من می زدم همیشه بر آبنبات او لیس او هم همیشه می خورد از مال پاکتم چیپس
گفتش که وقت بازی است دارم من از تو خواهش چشمان خود ببند و تا ده بکن شمارش
پشت درخت گیلاس قایم شوم من آنجا بعدش بیا بگرد و من را بکن تو پیدا
آری چنان شد و او پنهان شدش در آنجا اما هر آنچه گشتم دیگر ندیدم او را
یک جمله ای بماند و یک دل که رفت ز دستم آن جمله هم چنان بود "من عاشق تو هستم" علیرضا شاکرانه (هفته نامه ی چلچراغ) [ جمعه 15 مرداد1389 ] [ 19:26 ] [ سمیرا ]
[ ]
دوستان عزیز سلام
برنامه ی چه فرصتی چه شبی "ماورا فاجعه ماجرا" رو که یکشنبه ها از ساعت ۲۴ تا ۲ پخش میشد دیگه باید دوشنبه ها همین ساعت از رادیو جوان گوش کنید.
دو کاوشگر مصر شناس در دره ی پادشاهان در نزدیکی آکسون کار می کردند همکار دیگری به نام آرتور بیگال با توجه به عواقب نا خوشایند معروفی که درباره ی کاوشگران مومیایی بر سر زبان ها بود هشدار هایی به لورد کارنافون می دهد. بیگال سرگذشت افرادی را که در کار اسرار مومیایی ها بودند برای او بازگو کرد از جمله عاقبت شوم یک ماجراجویی را که تابوت یک شاه را از مقبره ای بیرون ٱورد و با خود به انگلستان برد ، دست راست این شخص در اثر انفجار قنداق یک اسلحه قطع شد همسرش در دریا غرق شد و کشتی ای که تابوت در آن بود به زیر آب رفت ... اما کانافون همچنان بی پروا و جسور سخنان او را نشنیده گرفت و مصمم و استوار ماموریت خود را در کشف گنجینه ها ادامه داد ، بیگال به کانافون اخطار کرد که اگر اجساد مردگان مومیایی را جابه جا کند بیش از دو ماه زنده نخواهد بود اما کارنافون می خواست بی پروایی و شهامت خود و همچنین درستی این موضوع را اثبات کند. این هشدار ها زمانی به آقای کارنافون داده شد که او در حال تحقیقی جهت کشف مقبره ی توتن خامن بود یک طالع بین به او اخطار کرد که تا دو ماه بعد خواهد مرد اما کارنافون برای هیچ کس و هیچ چیز اهمیت قائل نبود. کارنافون با تلاش فراوان مقبره را پیدا کرد هنگامی که در تابوت را باز کرد به کتیبه ای برخورد که مضمونش این بود: هرکس مزاحم خواب ابدی این فرعون گردد مرگ حتمی را برای خود مقرر کرده است. لورد کارنافون در آوریل 1923 در حالی که از درد به خود می پیچید و فریاد میزد مرد. به همین ترتیب پس از حدود 6ماه از باز کردن تابوت توتن خامن ،ارتون مر باستانشناس و دستیار کارنافون نیز به حالت اغما رفت و قبل از اینکه دکتران بتوانند علل بی هوشی او را بیابند روح او از کالبد آزاد گردید . مصری ها مسئله ی نفرین مومیایی ها را اینگونه تحلیل کردند : در آن زمان سنگ های دارای رادیو اکتیو فراوان بوده و حال کسانی که داخل مقبره می شوند در معرض تابش اورانیوم قرار می گیرند و دچار آسیب می شوند . حال اگر این موضوع را درست بدانیم این سوال پیش می آید ، مردم و کاگران و معماران آن زمان چگونه از خطرات تابش اورانیوم جان سالم به در برده اند؟!!!! چگونه توانسته اند این همه مقبره بسازند؟!!!! به هر حال علم نتوانسته است هیچ گونه توجیهی برای اسرار قبر ها و مومیایی ها پیدا کند آیا این اسرار تا ابد کشف نشده خواهد ماند و این چیزی است که آیندگان باید برای آن پاسخی پیدا کنند. یه غزل دلنشین از حسین حاجی هاشمی
گفتم غزل بگویم و شاعر شوم تو را شاید خدا بخواهد و زائر شوم تو را شاید خدا بخواهد و در بیتی از غزل مقصد شوی مرا و مسافر شوم تو را این سان که خاک را به هوایت دویده ام کم مانده است خاک معابر شوم تو را هر شب دخیل پنجره ی پولاد می شوم شاید خدا بخواهد و شاعر شوم تو را [ جمعه 4 تیر1389 ] [ 18:1 ] [ سمیرا ]
[ ]
سلام
این یکی از عنوان های برنامه ی فرزاد حسنی در برنامه ی چه فرصتی چه شبی هستش که خیلی ترسناک و
واقعیه. پیشنهاد می کنم گوش کنید که واقعا جالبه . برنامه ی چه فرصتی چه شبی رو یکشنبه ها ساعت
00:30 تا 2 نصف شب میتونید گوش کنید و اگر هم وقت ندارین و میخواین فقط ماورا فاجعه ماجرا رو بشنوید
حدودای ساعت 1:30 رادیو تونو روشن کنید و نگران نباشید اگه نتونستید بیدار بمونید از هفته ی بعد قراره متن
کامل رو تو وبلاگم بزارم
.
یاعلی خداحافظ همین حالا
[ شنبه 15 خرداد1389 ] [ 12:5 ] [ سمیرا ]
[ ]
خبر به دورترین نقطة جهان برسد
من خستهام، تو خستهای آیا شبیه من؟
[ شنبه 25 اردیبهشت1389 ] [ 9:21 ] [ سمیرا ]
[ ]
" جان بلا نکارد" از روي نيکمت برخاست . لباس ارتشي اش را مرتب کرد وبه تماشي انبوه جمعيت که راه خود را از ميان ايستگاه بزرگ مرکزي پيش مي گرفتند مشغول شد. او به دنبال دختري مي گشت که چهره او را هرگز نديده بود اما قلبش را مي شناخت دختري با يک گل سرخ .از سيزده ماه پيش دلبستگي اش به او آغاز شده بود. از يک کتابخانه مرکزي فلوريدا با برداشتن کتابي از قفسه ناگهان خود را شيفته و مسحور يافته بود. اما نه شيفته کلمات کتاب بلکه شيفته يادداشت هايي با مداد که در حاشيه صفحات آن به چشم مي خورد. دست خطي لطيف از ذهني هشيار و درون بين و باطني ژرف داشت. در صفحه اول "جان" توانست نام صاحب کتاب را بيابد :دوشيزه هاليس مي نل" . با اندکي جست و جو و صرف وقت او توانست نشاني دوشيزه هاليس را پيدا کند. "جان" بري او نامه ي نوشت و ضمن معرفي خود از او در خواست کرد که به نامه نگاري با او بپردازد . روز بعد "جان" سوار بر کشتي شد تا براي خدمت در جنگ جهاني دوم عازم شود. در طول يک سال ويک ماه پس از آن دو طرف به تدريج با مکاتبه و نامه نگاري به شناخت يکديگر پرداختند. هر نامه همچون دانه ي بود که بر خاک قلبي حاصلخيز فرو مي افتاد و به تدريج عشق شروع به جوانه زدن کرد. "جان" در خواست عکس کرد ولي با مخالفت "ميس هاليس" رو به رو شد . به نظر "هاليس" اگر "جان" قلبا به او توجه داشت ديگر شکل ظاهري اش نمي توانست براي او چندان با اهميت باشد. وقتي سرانجام روز بازگشت "جان" فرا رسيد آن ها قرار نخستين ديدار ملاقات خود را گذاشتند: 7 بعد از ظهر در ايستگاه مرکزي نيويورک . هاليس نوشته بود: "تو مرا خواهي شناخت از روي رز سرخي که بر کلاهم خواهم گذاشت.". بنابراين راس ساعت 7 بعد از ظهر "جان " به دنبال دختري مي گشت که قلبش را سخت دوست مي داشت اما چهره اش را هرگز نديده بود. ادامه ماجرا را از زبان "جان " بشنويد:
ادامه مطلب [ چهارشنبه 28 بهمن1388 ] [ 19:50 ] [ سمیرا ]
[ ]
تو به من خندیدی و نمی دانستی من به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدم باغبان از پی من تند دوید سیب را دست تو دید غضب آلوده به من کرد نگاه سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک وتو رفتی و هنوز، سالهاست که در گوش من آرام آرام خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم و من اندیشه کنان غرق این پندارم که چرا، خانه کوچک ما سیب نداشت. [ پنجشنبه 28 آبان1388 ] [ 19:30 ] [ سمیرا ]
[ ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |